ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم ...... با ما منشین و گرنه بدنام شوی : حافظ
 حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود ....
 

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود .... قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

 سال ۱۳۹۰ بر همه دوستان بدنام مبارک باد  

 سال گذشته کل جمعیت عاشق و بدنام ُ به دلایل مختلف از دل و دماغ افتاده بودند. وبلاگ اغلب دوستان و حتی دشمنان ! سوت و کور بود. امیدوارم همچون بهار که شروع فصل رویش دوباره طبیعت است شاهد رویش دوباره باشیم. به دلم افتاده که اینچنین خواهد بود.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد  .....   عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی     .....  مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد ؟

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود  ....  قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1390/01/02  |
 این دوران نیز بگذرد ....

 

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است  .....  کس ندانست که آخر به چه حالت برود

 اینگرید غمگین است

اینگرید عزیز .. غصه نخور ...

چندین ماه است که فضای غم انگیزی بر جامعه مجازی سایه افکنه است. دستها به کیبورد نمی رود ... کاربران نه از دل و نه از جان می نویسند .... اما .... این دوران نیز بگذرد ...

استرومبولی

 گاهی اوقات برای اینکه غم و غصه خود را فراموش کنید ، بهترین راه ، تماشای غم و اندوه دیگران است . استرومبولی را باید دید. زیرنویس فارسی آن در بازار هست. در این فیلم که به راستی یکی از نشانه های قدرت بازیگری برگمن است شاهد مصائب یک زن در جامعه ای خشن خواهید بود که با روح و روان او در تضاد است... استرومبولی یک آتشفشان فعال در جزیره ای در کشور ایتالیاست ... یک سرزمین دورافتاده با مردمی عقب افتاده که نمی توانند حضور یک زن متفاوت را تحمل کنند... او سعی می کند که حتی در این جزیره چیزهای مثبتی بیابد و با محیط کنار بیاید اما ... تحمل هر انسانی حدی دارد ...

 

|+| نوشته شده توسط حمید در شنبه 1388/11/24  |
 صدای آلیشیا به ملکوت اعلی پیوست ...
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...

آلیشیا در بستر بیماری

" باز هم بگو ... بگو دوستم داری ، این بیدار نگه ام می داره ...  " 

صدای اینگرید برگمن صدایی زیباست . صدای زنانه و تیزی نیست. یک صدای آرام و متفاوت با زنان دیگر. برگردان این صدا به قند پارسی کار هر دوبلوری نیست. در بدنام  ، نیکو خردمند با زیبایی هر چه تمام تر به جای شخصیت آلیشیا صحبت کرده است. جنس صدای خانم خردمند بسیار به صدای اصلی برگمن نزدیک است ( حتی بیشتر از صدای شهلا ناظریان در کازابلانکا ) . و بسیار با خلق و خوی کاراکتر برگمن در این فیلم تناسب دارد.  شخصیت آلیشیا فقط و فقط با این صدا برای ما شناخته شده بود تا جاییکه هر جا صدای خانم خردمند را می شنیدم نا خود آگاه یاد آلیشیا می افتادم.

 نیکو خردمند در بستر بیماری

 خبردار شدم که دوبلور کم نظیر کشورمان امروز بعد از مدت ها مریضی دار فانی را وداع گفته اند. علی رغم اینکه حسابی بی دل و دماغ بودم اما شرط انصاف نبود که یادی از صدای جاودانی آلیشیا نکنم . خانم خردمند به مانند صدای با مهرش  ، شخصیتی مهربان و دوست داشتنی داشت و حتی روزی که در بیمارستان با او مصاحبه می کردند به نوعی تداعی کننده صحنه ای از بدنام بود که آلیشیا در بستر بیماری نفس نفس می زد و دولین بر بالین اش حاضر بود. اما اینبار خبری از کری گرانت نبود بلکه این خبرنگار شبکه تهران بود که داشت با او صحبت می کرد. صدایش هنوز زیبا بود و به مانند آلیشیا نفس نفس می زد و به سختی صحبت می کرد. افسوس که کری گرانت  نبود که او را به بیمارستان برساند ... افسوس  ....  روحش شاد .  

 

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1388/08/26  |
 اینگرید سبز می شود !
 

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمائل  .....  هر کو شنید  گفتا   لله  دَرّ  قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول  ......    آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم   .....  گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید  .....   از شافعی نپرسند امثال این مسائل

 

یک طرفدار جنبش سبز عکسی از اینگرید برگمن را در دست دارد

از عکس بالا چه برداشتی دارید ؟!

آیا انسان باید در برابر اتفاقات پیرامون خود بی تفاوت باشد ؟

آیا همه ما عضو یک جامعه نیستیم و در برابر آن به اندازه خود مسئول نیستیم ؟

 در جشنواره فیلم مونترال که در شهریور ماه در کشور کانادا برگزار شد جنبش سبز ایران حضور فعالی داشت. در حاشیه مراسم گروهی از طرفداران سبزپوش در حالی که عکس های بزرگان تاریخ سینما را در دست داشتند پیام دموکراسی خواهی ملت ایران را به گوش جهانیان رساندند. در فیلم مستندی که از این مراسم بوسیله یکی از شبکه های تلویزیونی ماهواره ای پخش شد عکس زیبای اینگرید برگمن درست در کنار عکس ندا آقا سلطان قرار داشت.  همچنین در حین مراسم ایزابلا روسلینی - دختر اینگرید برگمن - در جمع سبزپوشان حاضر شد و در حمایت از جنبش سبز سخن گفت.

آیا یک هنرمند در برابر مردم مسئولیت دارد ؟ آیا بازیگران ما در طول ۸ سال جنگ نقشی در روحیه بخشیدن به سربازان در جبهه های ما داشتند ؟

در کتاب زندگینامه برگمن ( داستان زندگی من ) نوشته است که بعد از شروع جنگ جهانی دوم او برای کمک به ارتش اعلام آمادگی کرد. او را با یک هواپیمای درب و داغان به آلاسکا فرستادند تا برای سربازان برنامه های متنوع فرهنگی اجرا کند. شرایط بسیار بد آب و هوایی آن منطقه و کابین سرد هواپیما باعث شد که آنجا مریض شود اما وقتی که او می دید حضورش چقدر روحیه سربازان را تقویت می کند این رنج را به جان می خرید. بعد از پایان جنگ هم دوباره و اینبار به اروپا ( آلمان اشغال شده ) اعزام شد تا برای سربازان آمریکایی در آنجا برنامه اجرا کند.

در جریان جنبش های برابری حقوق سیاه پوستان برگمن مدافع حقوق آنها بود. در کتاب خاطراتش می خوانیم که یکبار هنگام اجرای تاتر شنید که سیاه پوستان را به داخل سالن راه نداده اند. او به روی سن آمد و گفت تا اجازه ورود به همه داده نشود برنامه را آغاز نمی کند. با تسلیم شدن مدیر سالن و بعد از پایان برنامه هنگام خروج برگمن از سالن یکی از متعصبین نژاد پرست آب دهان خود را به صورت برگمن تف کرد اما اینگرید بیدی نبود که از این بادها بلرزد. او فقط لبخندی زد و بیرون رفت. از همان لبخندهایی که در وصفش می توان روزها نوشت.

و امروز دخترش ایزابلا روسلینی که در عزم و اراده یک زن به تمام معناست و خصوصیاتی از روحیه و چهره مادرش را به ارث برده در مراسم سبزهای ایران حضور پیدا می کند و در حمایت از این جنبش سخنرانی می کند. دیگر چه می توان گفت ؟ اینگرید همیشه با ماست.

پ.ن: این پست تقدیم می شود به دوست مجازی دیرینه من - آزاد - که موسس این وبلاگ بود و این روزها دائما آدرس عوض می کند و حالا در خط سبز  با رویه ای جدید سکنی گزیده است.

توضیح: این تصاویر به طور اختصاصی و از طریق یک دوست بدنام در کانادا در اختیار من قرار گفته است.

|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه 1388/07/15  |
 دختر قهرمان
 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی .......  من از آن روز که در بند توام آزادم

 

اینگرید در کودکی - عکس توسط پدرش گرفته شده است

دیروز ۷ شهریور برابر با ۲۹ آگوست سالروز تولد ( و مرگ ) اینگرید برگمن بود.

در این روز فرشته ای از آسمان به زمین آمد که شاهکار خلقت خداوند در هنر و زیبایی بود.

درست است که او دقیقا در روز تولدش درگذشت اتفاقی که مثل زیبایی اش - استعدادش و شخصیت اش فوق العاده بود  اما تا زمانی که الیزا در کنار پیانوی سام با بوگارت در حال نوشیدن است  - ماریا در کوههای سرد و برفگیر اسپانیا با گری کوپر است - و آلیشیا در ریودوژانیروی خطرناک و پر از جاسوس با کری گرانت در بالکن نشسته است  او  برای  سینما دوستان زنده خواهد بود.

اینگرید عزیز تولدت مبارک !  تو برای همیشه در قلب های ما زنده هستی. 

 

***

مادر آلمانی و پدر سوئدی اش نام اینگرید ingrid را برای او انتخاب کردند که به معنی دختر قهرمان است. پیشنهاد می کنم دوستان در یادداشت ها و کامنت های خود به مناسبت این روز چند خطی را در وصف اینگرید بنویسند. از احساس واقعی خود نسبت به او . کسی که اگر نبود مسلما این وبلاگ هم وجود نداشت.

|+| نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1388/06/08  |
 دادگاه و بازجویی
 

سيصد گل سرخ و يك گل نصراني  ........    ما را ز سر بريده مي‌ترساني ؟

گر ما ز سر بريده مي‌ترسيديم   ..........   در محفل عاشقان نمي‌رقصيديم

 

پدر آلیشیا در دادگاه

 - می تونید منو از بین ببرید اما نمی تونید حادثه ای رو که برای این کشور روی میده از بین ببرید.

پدر آلیشیا در دادگاه

در بدنام جان هوبرمن پدر آلیشیاست. شخصیتی عجیب که ما هیچگاه او را نمی بینیم و فقط یکبار در سکانس اول فیلم در دادگاه از پشت ( آنهم از راه دور) او را می بینیم. در صحنه دیگری هم صدای مکالمه او و آلیشیا را می شنویم. یعنی هیچ چهره و تصویر واضحی از او در دسترس ما قرار نمی گیرد و بعد هم خبردار می شویم که در زندان خودکشی کرده است. جالب اینجاست که در صحنه دادگاه وکیل با اوست و قاضی هم با نهایت ادب و بردباری با او رفتار می کند. او همچنین یک کت و شلوار شیک و کفش به تن دارد و این در حالی است که قصد براندازی حکومت آمریکا را داشته است !

 

آلیشیا

در ادامه فیلم پلیس مخفی آمریکا  بدون اینکه آلیشیا ( اینگرید برگمن)  را بازجویی کند سعی می کند از طریق یکی از مامورین خود به نام دولین ( کری گرانت ) به آلیشیا نزدیک شود و او را ترغیب کند که با آنها همکاری کند. آلیشیا بعد از اینکه کلی متلک و ناسزا نثار آنها می کند می پرسد که اصلا به چه دلیل باید با آنها همکاری کند ؟  دولین در پاسخ می گوید: به خاطر وطن پرستی !  اما آلیشیا با صدای بلند میگه: 

 اَه ... این کلمه حالم رو به هم میزنه ... با یه دست پرچم رو تکون میدید و با دست دیگه جیب بری می کنید... وطن پرستی شما اینه !

 ( روال دادگاه ، محاکمه و بازجویی شصت سال پیش در یک کشور مثلا تازه به دوران رسیده  )

|+| نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1388/05/25  |
 دنیای درهم و برهم
 

.... و سرانجام این زیبایی ست که جهان را نجات خواهد داد .  ( داستایوفسکی )

 

    

     

دیشب ما خیلی حرف ها به هم زدیم الیزا. تو گفتی که من باید یه فکری بکنم. من خیلی فکر کردم. آخرش به این نتیجه رسیدم که تو نباید سوار اون هواپیما بشی. اگر اجازه بدم که تو سوار اون هواپیما بشی تا آخر عمر هر دومون پشیمون خواهیم شد.

من بلد نیستم نقش آدم های اصیل و شریف رو بازی کنم اما می دونم  با اینکه در این دنیای درهم و برهم گرفتاری های عاطفی دو انسان اصلا به حساب نمیاد اما همه این داستان ها بالاخره تموم میشه و فقط روابط انسانی جاودان و همیشگی خواهد بود. یه روز خودت هم اینو می فهمی .

حالا لبخند بزن ...  همه دارن ما دو تا رو  نگاه می کن کوچولو !

(حرف دل ریک که در صفحات دیالوگ کازابلانکا بود اما زیر قطره های باران پاک شد )

|+| نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1388/05/11  |
 ژاندارک بر می خیزد
 

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند .... چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری .... کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

 

اینگرید برگمن در ژاندارک

 

" آقای قاضی شما در جایگاه خدا نشسته اید اما خدا نیستید. خدا اجازه می دهد که حتی بندگان گناهکارش هم زندگی کنند اما شما به خود حق می دهید هر کسی را که با خود دشمن می دانید در آتش بسوزانید. بسیار خب . مرا بسوزانید اما بدانید که دود آن سرانجام به چشم خودتان خواهد رفت و تاریخ در مورد آن قضاوت خواهد کرد...."  

 

ژاندارک (۱۹۴۸) - اینگرید برگمن

  

|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه 1388/04/05  |
 ساختن زندگی از نو ( رنسانس ) - قسمت اول
 

صوفیان جمله حریفند و نظر باز  ولی  -----   زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

 

اینگرید برگمن بر روبرتو روسلینی تکیه زده است

انسان در مسیر زندگی گاهی اوقات دچار یکنواختی می شود این یکنواختی ربطی به عدم موفقیت یا کامیابی ندارد بلکه ممکن است حتی انسان در اثر پیروزیهای زیاد یا موفقیت های تکراری سرزندگی و شور زندگی پرهیجان را از دست بدهد. مطمئنا همه ما آدم ها در مقاطعی از عمر به این مشکل برخورد خواهیم کرد. واکنش هر فرد بسته به شرایط او و قدرت تصمیم گیری اش دارد و خیلی از افراد ممکن است برای برون رفت از این یکنواختی جسارت تغییر در سبک زندگی خود را نداشته باشند و به قول معروف بسوزند و بسازند و منتظر تقدیر بمانند.

خب اینها را گفتم چون حالا عمیقا کاری را که اینگرید برگمن در سال ۱۹۵۰ انجام داد در زندگی خودم کاملا درک می کنم. عکس بالا را می بینید ؟ او به نحو زیبایی به روسلینی تکیه کرده است.

پدرش قبل از مرگ به او گفته بود که نگذار زندگی تو را از رسیدن به چیزهایی که دوست می داری بازدارد. اینگرید اولین ریسک زندگی اش را با ترک تحصیل از آکادمی و شروع به بازی در فیلم های سوئدی مرتکب شد و بر خلاف پیش بینی مدیر آکادمی موفق شد. دومین ریسک را با مسافرت به آمریکا به دعوت دیوید سلزنیک انجام داد و موفقیتی عظیم برای خود رقم زد. ده سالی که او در آمریکا بود محبوبیت خاصی در میان تماشاگران پیدا کرد به طوری که در سالهای ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۸ سه سال پیاپی قهرمان مسابقات محبوب ترین هنرپیشه زن مجلات سینمایی شده بود. تماشاگران کاری نداشتند که او چه فیلمی بازی می کند یا کارگردانش کیست. آنها فقط می خواستند اینگرید برگمن را ببینند حالا چه بدنام یا طلسم شده هیچکاک باشد یا ژاندارک ویکتور فلمینگ. فرقی نمی کرد. خود اینگرید فیلمی بود که حرکات و چهره اش دنیایی بود. شاهکاری از خلقت خداوند که با اخلاق و رفتار معصومانه قدیس وارش تماشاگران را به یاد الهه های افسانه ای داستان ها می انداخت. یک ستاره واقعی که در میان ابر ستاره های بی مانند دهه چهل مانند ناهید در سحرگاه آسمان سینما می درخشید ...

" اگر بازیگری را از من بگیرید من دیگر نمی توانم نفس بکشم" : برگمن

هدف او از بازیگری با بیشتر بازیگران دیگر فرق می کرد. او هیچگاه بر سر دستمزد بحث نمی کرد حتی  وقتی سلزنیک سر اینکه نام او در عنوان فیلم چراغ گاز باید قبل از بویر بیاید نزدیک بود فیلم را رد کند او به التماس و گریه افتاد تا او را راضی کند که اجازه بدهد در این فیلم بازی کند. نه پول و نه شهرت برای او هدف نبود او فقط می خواست غریزه سرکش بازیگری اش را ارضاء کند. غریزه ای که در سالهای کودکی و در نبود مادر در وجودش پا گرفته بود. همان زمانی که به دلیل نداشتن همبازی مجبور بود با عروسک هایش بازی کند و به جای آنها حرف بزند.

 

اینگرید برگمن در کنار کودکانشدر سالهای پایانی دهه چهل او در اوج شهرت و موفقیت بود اما کم کم احساس می کرد که محیط هالیوود بیش از حد مصنوعی شده است. فیلم ها و داستان ها یکنواخت شده اند و مردم او را فقط در نقش های کلیشه ای می پسندند چیزی که او از همان اول از آن نفرت داشت و همواره سعی کرده بود که بر خلاف نظر دیگران همیشه نقش هایی متفاوت بازی کند. از اصرار به کارگردان بر سر فیلم دکتر جکیل و اقای هاید که نقش دختر بد داستان را بازی کند تا ماریای زنگها برای که به صدا در می آیند که مجبور شد موهای قشنگ خود را تا ته کوتاه کند. ( در آن زمان یک زن با موی کوتاه خلاف عرف بود) . بر سر بدنام سلزنیک برای نقش آلیشیا در نظر داشت که ویوین لی را قرار بدهد. او به هیچکاک گفته بود که ویوین با سابقه اش در بربادرفته برای ایفای نقش یک دختر سرکش مناسب تر است و برگمن که در نقش زن های خوب جا افتاده نباید نقش منفی بازی کند و وقار خود را بشکند. اما کارگردان چاق و خپل که برگمن را قبلا در طلسم شده پسندیده بود اصرار کرد که برگمن از عهده این نقش برخواهد آمد.

خداوند همانقدر که به کازابلانکا لطف داشت و همفری بوگارت و اینگرید برگمن به جای رونالد ریگان و آن شریدان بازی کردند به همان اندازه هم به بدنام لطف کرد و  سرانجام برگمن و گرانت به جای ویوین لی و ویلیام هولدن انتخاب شدند.  حاصل کار شاهکار رومانتیک هیچکاک شد و عاشقانه ترین اثر او .  دیگر منتقدان نمی توانستند بر هیچ خورده بگیرند که این انگلیسی گامبو  فقط بلد است فیلم های ماشینی و مکانیکی خشک بسازد. فیلمی که فرانسوا تروفو در کتابش آنرا محبوب ترین فیلم خود می داند  . بدنام همچنین سر آغاز یک دوستی بسیار عمیق بین هیچکاک برگمن و گرانت شد که تا آخر عمر ادامه یافت.

 اما چطور شد که داستان او در آمریکا پایانی تراژیک یافت ؟!

ادامه دارد ... 

|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه 1388/02/30  |
 عشق ابدی

 

گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم ...  بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند .... دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

این نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند ....  تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

یک نقاشی سیاه قلم از اینگرید

 این روزها به شدت گرفتارم اما این گرفتاری نباید باعث بشه که بین ما و چیزهای مهم زندگی  فاصله بیوفته. کار و درآمد و گرفتاریهای روزمره فرعیاتی است که نباید ما رو از اصلی ها دور کنه. چیزهای مهم تری  که  دوستشان داریم و بهشان عشق می ورزیم و زندگی بدون آنها بی معنی است.

 در اسرع وقت این پست را کامل خواهم کرد. ( کردم  )

کامنت بچه ها و این جمع دوستانه برای من ارزشمند است. درست است که مطالب دیر به دیر به روز می شود اما باور کنید برای همین چند خط و عکس مربوطه و شعر بالای آن وقت زیادی می گذارم تا بهترین معنی ها را در کمترین جملات بیان کنم چون در غیر اینصورت حق مطلب را به جا نیاورده ام.

 

لبخند جادویی الزا در کازابلانکا

زنی که لبخندهایش فیلم های سیاه و سفید را رنگی می کرد.

یکی از کارهایی که همیشه انجام می دهم جستجو در اینترنت برای یافتن مطالب فارسی و انگلیسی در مورد هیچکاک و صد البته اینگریده . حجم مطالب انگلیسی و فایل های تصویری آنقدر زیاد است که تصورش هم مشکل است. گروه fan های برگمن یکی از فعال ترین و خلاق ترین گروهای اینترنتی هستند و خب این بسی مایه خوشحالی ست که سلیقه ما به سوی کسی است که نه تنها خودش بلکه طرفدارانش هم در نحوه نوشتن استثنایی و کم نظیرند.

یکی از زیباترین نوشته های اخیر را در وبلاگ ردپای خیس باران به قلم آقای حیدری که احتمالا فیلمنامه نویس هستند دیدم با عنوان زیبای: زنی که لبخندهایش فیلم های سیاه و سفید را رنگی می کرد.

 

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1387/11/29  |
 
 
بالا