صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی ----- زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

انسان در مسیر زندگی گاهی اوقات دچار یکنواختی می شود این یکنواختی ربطی به عدم موفقیت یا کامیابی ندارد بلکه ممکن است حتی انسان در اثر پیروزیهای زیاد یا موفقیت های تکراری سرزندگی و شور زندگی پرهیجان را از دست بدهد. مطمئنا همه ما آدم ها در مقاطعی از عمر به این مشکل برخورد خواهیم کرد. واکنش هر فرد بسته به شرایط او و قدرت تصمیم گیری اش دارد و خیلی از افراد ممکن است برای برون رفت از این یکنواختی جسارت تغییر در سبک زندگی خود را نداشته باشند و به قول معروف بسوزند و بسازند و منتظر تقدیر بمانند.
خب اینها را گفتم چون حالا عمیقا کاری را که اینگرید برگمن در سال ۱۹۵۰ انجام داد در زندگی خودم کاملا درک می کنم. عکس بالا را می بینید ؟ او به نحو زیبایی به روسلینی تکیه کرده است.
پدرش قبل از مرگ به او گفته بود که نگذار زندگی تو را از رسیدن به چیزهایی که دوست می داری بازدارد. اینگرید اولین ریسک زندگی اش را با ترک تحصیل از آکادمی و شروع به بازی در فیلم های سوئدی مرتکب شد و بر خلاف پیش بینی مدیر آکادمی موفق شد. دومین ریسک را با مسافرت به آمریکا به دعوت دیوید سلزنیک انجام داد و موفقیتی عظیم برای خود رقم زد. ده سالی که او در آمریکا بود محبوبیت خاصی در میان تماشاگران پیدا کرد به طوری که در سالهای ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۸ سه سال پیاپی قهرمان مسابقات محبوب ترین هنرپیشه زن مجلات سینمایی شده بود. تماشاگران کاری نداشتند که او چه فیلمی بازی می کند یا کارگردانش کیست. آنها فقط می خواستند اینگرید برگمن را ببینند حالا چه بدنام یا طلسم شده هیچکاک باشد یا ژاندارک ویکتور فلمینگ. فرقی نمی کرد. خود اینگرید فیلمی بود که حرکات و چهره اش دنیایی بود. شاهکاری از خلقت خداوند که با اخلاق و رفتار معصومانه قدیس وارش تماشاگران را به یاد الهه های افسانه ای داستان ها می انداخت. یک ستاره واقعی که در میان ابر ستاره های بی مانند دهه چهل مانند ناهید در سحرگاه آسمان سینما می درخشید ...
" اگر بازیگری را از من بگیرید من دیگر نمی توانم نفس بکشم" : برگمن
هدف او از بازیگری با بیشتر بازیگران دیگر فرق می کرد. او هیچگاه بر سر دستمزد بحث نمی کرد حتی وقتی سلزنیک سر اینکه نام او در عنوان فیلم چراغ گاز باید قبل از بویر بیاید نزدیک بود فیلم را رد کند او به التماس و گریه افتاد تا او را راضی کند که اجازه بدهد در این فیلم بازی کند. نه پول و نه شهرت برای او هدف نبود او فقط می خواست غریزه سرکش بازیگری اش را ارضاء کند. غریزه ای که در سالهای کودکی و در نبود مادر در وجودش پا گرفته بود. همان زمانی که به دلیل نداشتن همبازی مجبور بود با عروسک هایش بازی کند و به جای آنها حرف بزند.
در سالهای پایانی دهه چهل او در اوج شهرت و موفقیت بود اما کم کم احساس می کرد که محیط هالیوود بیش از حد مصنوعی شده است. فیلم ها و داستان ها یکنواخت شده اند و مردم او را فقط در نقش های کلیشه ای می پسندند چیزی که او از همان اول از آن نفرت داشت و همواره سعی کرده بود که بر خلاف نظر دیگران همیشه نقش هایی متفاوت بازی کند. از اصرار به کارگردان بر سر فیلم دکتر جکیل و اقای هاید که نقش دختر بد داستان را بازی کند تا ماریای زنگها برای که به صدا در می آیند که مجبور شد موهای قشنگ خود را تا ته کوتاه کند. ( در آن زمان یک زن با موی کوتاه خلاف عرف بود) . بر سر بدنام سلزنیک برای نقش آلیشیا در نظر داشت که ویوین لی را قرار بدهد. او به هیچکاک گفته بود که ویوین با سابقه اش در بربادرفته برای ایفای نقش یک دختر سرکش مناسب تر است و برگمن که در نقش زن های خوب جا افتاده نباید نقش منفی بازی کند و وقار خود را بشکند. اما کارگردان چاق و خپل که برگمن را قبلا در طلسم شده پسندیده بود اصرار کرد که برگمن از عهده این نقش برخواهد آمد.
خداوند همانقدر که به کازابلانکا لطف داشت و همفری بوگارت و اینگرید برگمن به جای رونالد ریگان و آن شریدان بازی کردند به همان اندازه هم به بدنام لطف کرد و سرانجام برگمن و گرانت به جای ویوین لی و ویلیام هولدن انتخاب شدند. حاصل کار شاهکار رومانتیک هیچکاک شد و عاشقانه ترین اثر او . دیگر منتقدان نمی توانستند بر هیچ خورده بگیرند که این انگلیسی گامبو فقط بلد است فیلم های ماشینی و مکانیکی خشک بسازد. فیلمی که فرانسوا تروفو در کتابش آنرا محبوب ترین فیلم خود می داند . بدنام همچنین سر آغاز یک دوستی بسیار عمیق بین هیچکاک برگمن و گرانت شد که تا آخر عمر ادامه یافت.
اما چطور شد که داستان او در آمریکا پایانی تراژیک یافت ؟!
ادامه دارد ...
|
+| نوشته شده توسط
بدنام در چهارشنبه
1388/02/30
|